دختر به نام نل
ذهن نوشته های یک هومو ساپینس
مهم اینه که حال روحیم عالیه :) فقط چند روز دیگه تا اعلام نتایج ارشد مونده :| قبل ازین که بیان، مادر صدام میزنه، منم با کلی خوشحالی میرم، تو خیال خودم فکر میکنم که الان مادر میخواد یه راز خیلی مهم در مورد حرف زدنو سوال پرسیدنو اینجور چیزا بهم بگه، میگم بله، میفرمایند میخواستم بگم که خیلی حرف زدنتون رو طولانی نکنید که من و بابا برسیم به دعوتی بریم :| در مورد پسره هم کلا علامت سوالم، نه ته دلم راضیم نه ناراضی. خیلی زوده که الان بخوام درموردش قضاوت کنم. همین دیگه جسمی که کاملا از ظاهرم پیداست، با این رنگ زرد، بدن یخ، دستان لرزان و کمر خم به خاطر معده و روده درد شدید. روحی هم که از پرخاشگری بیش از حدم با همه، غرغرهای فراوان و حوصله هیچ کسو نداشتن حتی دوستانم پیداست . حالا تو همین گیرودار با این حال داغون، قراره همین امشب با یک پسر یا همون خواستگار صحبت بکنم. اصلا حوصله فکر کردن به معیارام رو هم ندارم و نمیدونم که باید از چی بگم، از چی بپرسم. فکر کنم که حسابی گند بزنم. فردا صبح با پدر راهی پایتخت هستم، بلکه دکتراش به دادم برسند و منو از دست این سرگیجه که شش ماهه عین انگل به جون و روحم افتاده و داره ذره ذره آبم میکنه، آزاد کنند. این آخرین تیر امیدمه و اگه جواب نده........ شاید تهران موندنم طولانی شه، شایدم آخر همین هفته برگردم. ادامه مطلب همش غر غر هست، توصیه میکنم نخونید که دلتون سیاه میشه. --------------------- *برگرفته از وبلاگ "یک زن تنها" وقتی اینارو میخونم داغ میکنم، اینقدر عصبی میشم که دلم میخواد بی دین بشم. یادمه وقتی آیه 34 سوره نسا رو خوندم همون جا زدم زیر گریه.گریم به خاطر بیچارگی ای بود که تو وجودم حس میکردم. بیچارگی ناشی ازین که اعتقاداتم، خدا و دینمو با تمام وجودم دوست داشتم اما اینارو بی عدالتی محض میدونستم و متاسفانه هرچه پیشتر رفتم نه تنها جوابی برای این چند جمله قرآن پیدا نکردم بلکه برخی از جمله های نهج البلاغه در مورد زن هم بهش اضافه شد و اون عشقی رو که به این امامم داشتم کم رنگ کرد. وقتی دیدم وضع داره بدتر میشه، ولش کردم، هرچی نوشته جمع کرده بودم پاره کردمو ریختم سطل آشغال و سعی کردم فرار کنم. این شد که الان نه خدا رو دارم نه خرما رو. تبدیل شدی به یه انگل، هیچ کاری از دستت برنمیاد، از همون چیزایی که یه زمانی بدت میومده سرت اومده. این که صبح با بی انگیزگی تمام از خواب پاشی، یه راست بری آشپزخونه، کلی دوا درمون کوفتت کنی، به دستور مادر یه ناهاری درست کنی، از عصر هم بری رو تختت دراز بکشیو به یه گوشه زل بزنیو منتظر شب وایستی تا بلکه بخوابیو ازین همه چرخش آرزوها در امان باشی. تا اینکه یه دفه ای یه چیزی پیدا میشه که تو رو به یکی از آرزوهات نزدیک میکنه، چیزی که از همون بچگی میدونستی که توش استعداد داری. دنیات رنگی میشه، روحت جون میگیره، از تک تک ثانیه های زندگیت لذت میبری به امید اون آرزو.اون آرزو هم چیز محالی نیست، یه کلاس مربیگری شناست که برای اولین بار داره تو این شهر لعنتی برگزار میشه. اما همین شده تمام فکرت تو این سیاهی، باهاش زندگی میکنی. بعد وسط این همه امید، گوشیت زنگ میخوره. سلام خانوم نل، دکتر شهابی هستم، لطفا بیاین مدارک و پولتونو پس بگیرین. این کلاس مربیگری فقط برای بچه های تربیت بدنیه. دنیای رنگیت یه دفه ای سیاه میشه. تو یه خلا پر از سیاهی معلق میشی. مثل اول انمیشن "من نفرت انگیز" اون پسربچه که بستنیش افتاده بود رو زمین با ناامیدی تمام داشت گریه میکرد.یه دفه ای اون مرد از راه میرسه و با یه بادکنک برا این بچه شکل درست میکنه و اون بچه رو کلی خوشحال میکنه، بعد یه دفه ای با یه سوزن اون بادکنک رو میترکونه. دقیقا داستانه منه. میریم آزمایشگاه جنین، به همون سردی و بی روحی 2 سال پیشه. هیچ وقت ازین ساختمان آزمایشگاه جدید خوشم نیومد. پنجره های بی پرده اش به سمت دانشکده مهندسی و نفت و کوهای پشت سرشه. از ساختمان قدیم کلی خاطره داشتم، آزمایشگاهاش پر بود از گل و گیاهو کلی مار و مارمولک، پنجره هاش رو به جنوب بود و وقتی لبه پنجره مینشستی کل شهرو دشت های اطرافشو میتونستی ببینی. بگذرم جناب استاد، فوق تکوین از فردوسی داره، وقتی بهی ازش سوال میپرسه چنان با افتخار و علاقه حرف میزنه که احساس رضایت رو تو تمام وجودش میتونی ببینی. تا حدی که وقتی به بهی نگا میکنم، میبینم خودشو داره جای استاده تصور میکنه که رو صندلی نشسته و داره حرف میزنه. از آزمایشگاه میایم بیرون، ساعت 5:30 است و اوج شلوغی دانشگاه. دلم میگیره ازین هجوم خاطرات، ازین نارضایتیم از وضعیتم، ازین سردرگمی دوست ندارم برم خونه، وای که چقد دلم هوای لیلی رو کرده. الان حتما درگیر امتحاناشه. کاش نمیرفت که هروقت دلم هواشو کرد، راهمو کج کنم و برم خونش. یکی یکی دوستامو تو ذهنم رد میکنم، ببینم میتونم برم پیش کدوم یکی. گلوم واقعا بغض داره دلم کلی گریه داره، فکر کنم سهیلا خوب گزینه ای باشه، مخصوصا الان که بهانه ای برای رفتن پیشش دارم. به هوای این که میخوام دفترچه ارشدو براش ببرم، میزنگمو میرم خونش. یه کمی در مورد درس میحرفیم، هنوز میخوام بیام درددل کنم، میبینم اشک تو چشاش جمع میشه میگه نل داغونم. شروع میکنه به درددل کردن قرمز میشه، مشخصه که داره بغضشو قورت میده. حدود یه ساعت من شنوندمو اون میحرفه. هی روزگار پنجره باز اتاق بوی اقاقیا طراوت گلدان های پشت پنجره حتی با این اتاق خاک گرفته دلم نفس میکشد بهار را -------------------------------- پ.ن1: شاید متن ناشیانه ای بود، اما حس و حال امروزم بود. پ.ن2: نمیدونم چمه که این قد زود زود آپ میکنم:) چی میشه که یکی میشه لیدی گاگا؟ این قدر محبوب و البته خیلی عجیب فکر کنم خیلی اعتماد به نفس میخواد که یکی لیدی گاگا شه، این اعتماد به نفسه از کجا میاد که من تو اطرافیانم هر کیو دیدم کمبودشو داشته، حالا یکی کمتر یکی بیشتر اگه یه روز حق انتخاب یک شخصیت برای خودتون داشتین، حاضر بودین لیدی گاگا بشین؟ جدای از اعتقاداتو مذهبو این جور حرفا. من که به هیچ وجه حاضر نبودم، چون میدونم اعتماد به نفسشو ندارم. از دیشب که دیدمش عصبیم که چرا این همه اعتماد به نفس داره؟ یا این همه اعتماد به نفسو از کجا آورده، چرا من این قدر اعتماد به نفسم پایینه که حتی عضو جدیدالورود خانواده، زن داداشم، این رو هم فهمیده؟ چند تا عکس از لیدی گاگا تو این شو: 1. لیدی گاگا 2. داره کفشاشو نشون میده 3. کفشاش دست دو تا از افراد این مسابقه، ملنی و ساشا شو so you think you can dance جروبحث های شبانه روزی با عزیزترینم، مادر سردرد، سرگیجه، متخصص، آزمایش، داروهای گیاهی، به هم ریختن وضع دل و روده سیاوش قمیشی، فرامرز اصلانی، محسن یگانه، Rihanna فوران نیروی سرکش، شوق رد شدن از کنار پسر همسایه مکه برادر 27 ساله که یه زمانی به این چیزا اعتقاد نداشت، اسمس بازیای مشکوک برادر 17 ساله دور شدن از آرزوهام، سخت تر شدن مسیر، سرگردونی و حیرونی و در آخر... طعم خودبیزاری! تو خونه از جلو مامان رد میشم، دوباره میگه چته نل؟ سر سفره دارم غذا میخورم، مامان میگه نل چی شده؟ دست خودم نیست، عین دیوونه ها لحظه به لحظه اون اتفاق جلو چشام رژه میره و منم زل میزنم به یه گوشه و فقط فکر میکنم. طفلی مادر فکر میکنه افسرده شدم. تا به حال این قد درونم حس جنگ نکرده بودم، بین دو تا حس درونی که هر کدوم برخلاف اون یکی دیگه حرف میزنه. هر دو هم به اندازه ای قوی هستن که دوست دارم به حرف هر دو گوش بدم. مثل این که به هر دستم یه طناب بستن، هر دو طناب در جهات مخالف هم با نیروی مساوی دارن کشیده میشن. میترسم اون اتفاقی که ازش میترسم برام بیفته. میترسم بالاخره یکی ازین حسا پیروز بشه و تمام عمرم توسط اون حس دیگه سرزنش و متهم بشم. با تمام وجودم میخوام که بشه و با تمام وجودم میخوام که نشه! :|
ادامه مطلب
و طبق آیه 34 سوره نساء شوهرش در صورت نافرمانی می تواند او را کتک بزند.
و طبق آیه 11 سوره نساء به او ارث نیمه می رسد.
باید بداند که طبق آیه 223 بقره ، کشتزار مرد لقب دارد و مرد می تواند هر طور که بخواهد با او نکاح کند.
باید بداند که طبق آیه 34 نساء از مرد کمتر است و مرد به دلیل آنکه خرجش را می دهد ، مالک اوست.
و طبق آیه 24 سوره نساء می شود در جنگ او را به عنوان یک کالا به غنیمت گرفت و با او نکاح کرد!!!*

